تبليغاتX
> آرزوهای یک زن

آرزوهای یک زن

سیگار که دود می شود

ثانیه ها که می گذرند
و خواب که شب انتظار من را می کشد
تا به جایی دور سفر کنیم
... ...
...کاش در یکی از خواب های نرفته
برنگردم
بمانم همان جا
سیگار دود کنم

من این شهر را دوست ندارم
من این آدم ها را
حس می کنم چیزی سر جایش نیست
و روزی در خواب به جایی می روم
که همه چیز تغییر کرده باشد

قسم می خورم
من ازین شهر
فقط پاکت سیگارم را بر می دارم
حتی خودم را هم نمی برم
که بهانه ای برای برگشت وجود نداشته باشد ...
 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 12:36 توسط مریم |


سوختن در جهان سوم

 

بعضي سوختن ها جوري هستند كه تو امروز ميسوزي، اما فردا دردش را حس ميكني...

داستان كيفيت زندگي و" رشد" آدمها در جاهايي كه "جهان سوم " ناميده ميشوند،

مثل همين جور سوزش هاست ....

از هردوره كه ميگذري، ميسوزي و در دوره بعد دردش را ميفهمي ...

شادي ها و دغدغه هاي كودكي ما :

در همان گوشه دنيا كه "جهان سوم "ناميده ميشود،

شادي هاي كودكي ما درجه سه است ، ولي دغدغه هاي ما جدي و درجه يك...
شادي كودكيمان اين است كه كلكسيون " پوست آدامس" جمع كنيم...

اما دغدغه هايمان ترسناك تر بود...

اينكه نكند موشكي يا بمبي، فردا صبح را از تقويم زندگي ات خط بزند ... 
اينكه نكند "دفاعي مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود يا تو را يتيم كند....

مدرسه، دغدغه ما بود...

خودكار بين انگشتان دستمان كه تلافي حرفهاي ديروز

صاحبخانه به معلممان بود.....

تكليفهاي حجيم عيد ...

يا كتابهايي كه پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انارمي‌داد....

شادي ها و دغدغه هاي نوجواني ما :

دوره اي كه ذاتا بحراني بود و بحران " جهان سوم" بودن

 هم به آن اضافه شده ...

در آين دوره، شاديهايمان جنس " ممنوعي" دارند...

اينكه موقتي عاشق شوي...

دوست داشتن را امتحان كني...

اينكه لبت را با لبي آشنا كني....

اما همه اين شادي ها را در ذهنمان برگزار ميكرديم...

در خيالمان عاشق ميشويم...همخوابه ميشويم...ميبوسيم....

كلا زندگي يك نفره اي داريم با فكري دو نفره ....

اين ميشد كه ياد بگيريم "جهان سومي" شادي كنيم..

به جاي اينكه دست در دست دخترك بگذاريم،او را....

با او قدم نزنيم و فقط دنبالش كنيم...

يا اينكه نگوييم "دوستت دارم" و بگوييم "امروز خانه خالي دارم"

در عوض دغدغه هايمان بازهم جدي هستند...

بترسي از اين كه قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزينه اي "

، آينده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعيين كند...

تو فقط سه ساعت براي همه اينها فرصت داري...

شادي ها و دغدغه هاي جواني ما:

شادي ها كمرنگ تر ميشود و دغدغه ها پررنگ تر...

مثلا شادي تو اين است كه روزي خانه و ماشين ميخري ...

اما رسيدن به اين شادي ها برايت دغدغه ميشود....

رسيدن به آنها براي تو هدف ميشود...

هدفي كه حتما بايد "جهان سومي" باشي كه آنرا داشته باشي ...

و هيج جاي ديگربراي كسي هدف نيستند...

بعضي از شادي هايت غير انساني مي‌شود...

با پول شهوتت را مي‌خري...

با گردي سفيد مست ميشوي نه با شراب...

با دود دغدغه هايت را كمرنگ‌تر ميكني و غبار آلود...

اگر جهان سومي باشي، استاندارد و مقياس هاي تمام اجزاي زندگي تو ،

جهان سومي ميشود...

اينكه در سال چند بار لبخند ميزني....

در روز چند بار گريه ميكني...

راهي كه تو را به بهشت و جهنم مي‌رساند...

و حتي جنس خداي تو هم جهان سوميست .....

دراين دنياي عجيب، ديدن دست برهنه يك زن هم ميتواند

براحتي تو را 

خطاكار كند وقلبت را به تپش وادارد....

در اين دنيا "سلام " به غريبه و بي دليل، نشانه ديوانگيست...

لبخند بي جاي زن هم دليل فاحشگي اوست ...

در اين جهان سوم ، كسي را نداري كه به تو بگويد

چقدر مسواك و خميردندان، واكسن، بوسيدن، خنديدن، رقصيدن خوب هستند...

اينكه آينده خوب را خودت بايد رقم بزني و كسي قرار نيست

براي اين كار به تو كمك بكند.....

اينكه هميشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نيست ...

گاهي فكر ميكني که به سرزمين جهان اولي ها مهاجرت كني تا از جهان

سومي بود ن رها شوي...

اما ميفهمي كه با مهاجرتت شادي ها، دغدغه ها، جهانبيني، خدا و

معيارهايت هم با تو سفر ميكنند.....

گاهي ميماني كه اين جهان سوم است كه كيفيت تو را تعيين ميكند يا اينكه "تو"جهان سوم را درست ميكني؟

 

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390 9:6 توسط مریم |


روحم می خواهد برود یک گوشه بنشیند

پشتش را کند به دنیا پاهایش را بغل کند

و بلند بلند بگوید همتون جر زنيد

                   من دیگه بازی نمیکنم!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 11:57 توسط مریم |


در زمانه ای که همه دلها محکوم به شکستنن

در زمانه ای که همه تن ها محکوم به تنهائین

من به تو فکر می کنم

            که مثل پائیزی

  که آدم نمی داند موقع آمدنش چه باید بپوشد؟

+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390 13:39 توسط مریم |


 

وقتی کسی حالش بده بهش نگید

ای بابا اینم می گذره ،

نگید درست می شه،

نخواهید با جوک های مسخره بخندونیدش

نمی خواد بخنده. خنده اش نمیاد غصه داره. می فهمین؟ غصه.

براش از فلسفه ی زندگی حرف نزنین.

از انرژی مثبت و مثبت باش و به چیزهایی که داری فکر کن حرف نزنید.


وقتی کسی ناراحته اصلا این شما نیستین که باید حرف بزنین.

شما در حقیقت باید حرف نزنید. باید دستش رو بگیرید. بغلش کنید. تو چشم هاش نگاه کنید. براش چایی بریزید. یا شراب.

براش یک چیزی که دوست داره بریزید یا بپزید.

بذارید جلوش. بعد حرف نزنید. بذارید اون حرف بزنه و شما گوش کنید.

هی فکر نکنید باید نظریه صادر کنید و نصیحت کنید.

فکر نکنید اگه حرف نزنید خیلی اتفاق بدی می افته.

شما جای اون آدم نیستید.

شما زندگی اون آدم رو از وقتی به دنیا اومده زندگی نکردید.

پس نظریه ها و حرف هاتون به درد خودتون می خوره.

 
بله. دستش رو بگیرید. بغلش کنید. سکوت کنید.

.اگه دلش خواست خودش حرف می زنه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 8:28 توسط مریم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اینجا خانه امن زنی است از نسل سوخته زنی که نمیداند آرزوهایش را کجا گم کرده


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اسفند 1390

دی 1390
مهر 1390
شهریور 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388



پیوندها

بلوطانه
دغدغه ها ي يك مرد
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin